|
mohammad
مدیر سایت

 وضعيت: آفلاين 21 تير ماه ، 1386 تعداد ارسالها: 242 امتياز: 11066 تشکر کرده: 1 تشکر شده 7 بار در 6 پست
محل سكونت: تهران
|
ارسال شده در: جمعه، 8 شهريور ماه ، 1387 08:49:07 موضوع مطلب: 5 درس مهم زندگی ...!؟ |
|
|
درس اول: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهاربه سلف قدم می زدند... يهويه چراغ جادو روی زمين پيدا میکنن
وروی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه:اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»...
پوووف!
منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه:حالا من ،حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش همناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هردوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن.
نتيجهء اخلاقی : اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود وهيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل
توتمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد...يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکاربشينی و هيچ کاری نکنی ، بايداون بالا بالاها نشسته باشی!
درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چنددقيقهءبعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ روبه خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه
فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد ازاينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود راادامه بده وبدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی!
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رواز دست ميدی!
درس چهارم: بلافاصله بعد ازاينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا داومد...
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه...همسايه شون رابرت- پشت در ايستاده بود...تارابرت زن پيتر رو ديد گفت:
همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت..... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود..... پيت گفت: خوبه.... چيزی در مورد ۱۰۰۰دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو .................! من شوکه شده
بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم...وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من به خيره شده بودم و بعد از رفتنش چنددقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو درآغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون
اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيداکنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد _________________ آی خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو عمرم رو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ا |
|